تعلیق

خب به‌هر‌حال آدم اگر آدم بود این‌جور بقیه را سر کار نمی‌گذاشت. مذهبش را هم نهی نکنیم؛ «لامصب» این‌جاها خیلی جواب نمی‌دهد.
بیش‌تر لایق است بگوییم: «بی‌حواس!» یا مثلاً «بی‌احساس!». لطیفی می‌گفت: حتماً فرشته است که این‌طور می‌گویی!
حتماً!

من شاعر نیستم

تو آمده‌ای
این‌جاست که شاعر می‌گوید...
نه
شاعر چیزی نمی‌تواند بگوید
از نفس افتاده‌است

مرگ

مرگ که بخواهد بیاید بگیرد آدم را، می‌آید. کار ندارد چه داری می‌کنی. خوشحالی یا ناراحتی یا به‌کل چه مرگت است. مرگی که می‌گویم دی‌سی نمی‌کندت. کسی برایت کود بلو نمی‌دهد. ری‌کاورش نمی‌شود کرد. می‌آید می‌گیردت، از خودت متنفر می‌شوی. متحرک می‌مانی ولی نمی‌دانی کدام‌ور باید فرار کنی. اصلاً فراری نیست!
همین‌طوری می‌شود که کسی برایت گریه نمی‌کند. به خیال‌شان زنده‌ای آخر.
نیستی.

رؤیای دنیا

آدم در دنیای رؤیاهایش زندگی کند به‌تر است. این‌جا روی این زمین که نمی‌شود گام برداشت، نمی‌شود فریاد زد. نمی‌شود بوسید. دنبال چه می‌گردی غریبه؟ سر‌به‌سرت نمی‌گذارند، این‌جا واقعاً همین‌شکل است.
آدم در دنیای رؤیاهایش زندگی کند به‌تر است، لابد.

شهر

این‌جا
دروازه‌های شهر فقط برای تو باز می‌شوند
من
پشت هیچ دری نیستم
تنها ایستاده‌ام
بیایی و نیایی
تو را تماشا می‌کنم

تازگی‌ها

دندان تازه‌ای در‌آورده‌ام
عقل اگر بود
می‌کشیدمش
دل است

باران

نگاهت
روی دلم سنگینی می‌کرد
در شهر من
ابرها که سنگین شوند
می‌بارند